|
تنهایی..........

 تنهایی....... 

سحرا وقته دعا،من به پرباریه ابرم،
به سبکبالیه باد، با خدا حرف می زنم

با خدا که موجه نورش،
توی لحظه هام می یاد

اون خدایی که همه عالم از اوست
رو بلندی های ابرا می شینه

می دونم که های هایه گریه هامو میشنوه
می دونم که اشکهامو می بینه

صدای اذون می یاد،میپیچه تو نفسه ساده ی صبح
رو لبام نشسته آه و دله من غرق گناه

سر بزارم روی سجاده ی صبح
اون به محراب نبیت می بره
به سراپرده ی دینم می بره

اون تسلای وجود
سره هر بود و نبود
به شکوه لحظه های بهترینم می بره

اون که تاریخ بلند کبریاش
تو دلا غریزه ی ستایشه

سر به سجدش می زارم تا بمیرم
واسه رفتن تنه من یه خواهشه
 
نوشته شده توسط الــــــــهـــــــام در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 1:43 | لینک ثابت |
|